از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت هفتاد و یک :
*
علی به او گفته بود نوهاش به دنبال حاجی آمده و او را با خود به خانهی روستا برده است. جان داد تا پیش علی چیزی بروز ندهد. اما باید میآمد و با چشمان خودش میدید که پسر افروز برگشته است؛ نمیتوانست تا صبح صبر کند. مدام خودش را شماتت میکرد که چرا به خاطر چند دود مجلس را ترک کرده است. بعد از مراسم مریم را همراه سعید به خانهی صدیقه فرستاده و خودش به ده برگشته بود. دعای خیر عروس را به پد
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🤬🤬🤬نامردا
۱۱ ماه پیشم.ر
1عطا دودمانشونو به باد بده
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عطا باید عبادو به خاک سیاه بنشونه.
۱۱ ماه پیشزهرا z
2خدا لعنتتون کنه بی غیرتا
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢
۱۱ ماه پیشسوینا
1شکور چه پدربزرگ بی غیرتی ناموسشو به چند تیکه زمین فروخت خاک تو سر همچین مردایی
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
شکور عموی افروزه. ولی یه عموی بیمسئولیت...
۱۱ ماه پیشراز
1عطا سر دوتاشون رو بکوب به هم تا خون بالا بیارن نامردا
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢👍
۱۱ ماه پیشمریم
0خیلی هیجان دارم کاش سردار برسه وهمه چی رو بفهمه، هرچند فکرکنم عطا فقط میخواد پول بگیره از عباد تا بخواد انتقام بگیره وآبروی عباد رو ببره
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
امان از دل سردار😢😢😢
۱۱ ماه پیشزهرا
1چراشکورچشم روی گناه عباد بست وافروزرا آواره کردچه چیزی بهش میرسید؟
۱۱ ماه پیشفری
0اول از همه پول، باغی که برای خسارت بابای عباد به عالیه داد رو برای خودش برداشت دوم اینکه افروز بچه ی زن دومش محسوب میشد و قرار بود با سردار ازدواج کنه مریم هم همچین راضی نبود به این وصلت ولی در مجموع خیلی بی غیرته
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍👍👍👍
۱۱ ماه پیشمریم
0عباد به شکور زمین داده
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍👍
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
منفعتش توی سکوت بود.
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
1لعنتی ها هنوز توی فکر فرار از این ماجرا هستند 😡نمیگن چند نفر شکستند لااقل نادم باشیم